تبلیغات

طنز؛ تاملات الدواییه فی الحوادث الجاریه

ماهنامه خط خطی - مجید دواچی:

1. حار جداً


تابستانی که داغ نباشد، اصولا تابستان نیست. ولی سرکار علیه خورشید خانم جوری این روزها با شدت و حدت روی سر ما می تابد و اشعه های سرخ و بنفشش را در چشم ما فرو می کند که هر که نداند فکر می کند برای این تابش اضافه، سه چهار برابر ایام دیگر سال اضافه کاری و کارانه و پاداش می گیرد!


ان شاءالله به خاطر این دریافتی های اضافه، اسمش برود توی لیست حقوق نجومی بگیرها و رسوای خاص و عام شود، بلکه یک مقدار فتیله اش را بکشد پایین. البته، این گرمای فزاینده یک حسن هم داشت و آن تغییر رفتار سنتی پدران ایرانی بوده است. گویا این عزیزان تجدید نظری در سکنات خودشان کرده اند و دیگر تعهد چندانی به خاموش کردن کولر منزل ندارند. اما در برابر، عموم قشر زحمت کش رانندگان تاکسی بر عهد و میثاق خود پایبند هستند و در جواب مسافرانی که در نهایت ادب و احترام و با ترس و لرز فراوان، تقاضای روشن کردن کولر را می کنند همچنان می فرمایند: «داداش، کجاش گرمه؟ دستت رو از پنجره ببر بیرون، ببین چه نسیم خنکی می آد!»


خبر موثق درام که چند نفری از این عزیزان، در حین ادای این جملات و در اثر گرمای زیاد هوا، تبخیر شده اند، چند مورد هم بوده است که تبدیل به کربن خالص شده اند، ولی این حوادث جزیی دلیل نمی شود آدم یک قدم از مواضع اصولی خودش عقب بنشیند! پیروزی نهایی در مقاومت بر سر مواضع و حقوق حقه است که حاصل می شود و لاغیر.

2. یوم القلم


یک روز، به صورت اتفاقی، نسخه قدیمی کتاب جنگ و صلح، که چاپ دهه چهل خورشیدی بود، افتاد زیر دستم. تیراژ کتاب رقم عجیب و غریبی بود. حالا چون نمی خواهم ریا بشود، ذکرش  نم کنم. همین قدر بدانید که از ده هزار و بیست هزار هم بیشتر بود! مقایسه کردم با وضعیت امروزی که، ماشاءالله به همت همگان، جمعیت کشور چندین برابر شده است و عده تحصیل کردگان آن چند ده برابر؛ ولی متوسط تیراژ کتاب هایش کمتر از هزار و دو هزار نسخه شده است.


اولش مخم سوت کشید، بعد داغ کرد، بعد هم همان مختصری که وجود داشت، یا لااقل تصور می کردم وجود دارد، دود شد و رفت هوا! این از وضعیت نشر. وضعیت نویسندگان مملکت هم اظهر من الشمس است. اگر خودشان از دست عناصر خودسر و کتاب ها و مقالاتشان از اصلاحات (سانسور سابق!) جان سالم به در ببرد و فروش برود و نویسندگی هم شغل اول و اصلی شان نباشد، شاید نفسی بکشند، وگرنه که گروه و گروکشی شان وضعیت وخیم تری پیدا می کند.


در همین قیاسات مع الفارق بی ربط بودم که ملتفت شدم گویا روزی هم به نام روز قلم در این مملکت داریم. با این اوضاع، به نظرم بهتر است از صرافت تبریک این روز به اهل قلم و جمعیت قلم به دست بیفتیم و اگر قرار است تبریکی بگوییم، مرجعمان عزیزان صنف مواد پروتیینی (قصاب سابق) باشد که در کار قلم و راسته و فیله هستند و انصافا هم قلم برایشان نان و آب داشته است، روزت مبارک عباس آقا قصاب محل ما، قلم هایت پرمغزتر باد!

3. قلیل قلیل


واقعیت این است که ما از مرحله «آب هست، ولی کم است» گذر کرده ایم و به مرحله «آب نیست، به خدا نیست» رسیده ایم. ولی خب اما اصولا اهل ننهادن هستیم، یعنی چندان وقعی به واقعیات نمی نهیم! شاید این مثال راهگشا باشد: کارشناسان و اهل خبره می گویند برای تولید یک کیلوگرم هندوانه حدود 300 لیتر آب مصرف می شود. در بهترین حالت ممکن، می توان این یک کیلو هندوانه را به کشور جدیدا دوست و برادر قطر، به قیمت هزار تومان وجه رایج مملکت فروخت.

یک روز (شاید هم شب بود، درست خاطرم نمانده) به یکی از عزیزان فعال در عرصه کاشت هندوانه گفتم: «عزیز جان، شما اگر یک لیتر از آن 300 لیتر را بکنید توی بطری و به همان کشور دوست و برادر صادر کنید، تقریبا همان هزار چوق عاید خودتان و مملکت می شود، تازه 299 لیتر آب دیگر باقی می ماند که می شود در موارد ضروری تر مصرف کرد و یا اصلا به عنوان سهم آیندگان گذاشت کنار.»


ایشان نگاه عاقل اندر سفیهی به ما انداختند و پس آن گاه فریاد برآوردند: «ای مردک دبنگ! یعنی ما با این یال و کوپال، بریم دنبال خام فروشی؟! آب ارزشمند مملکت را همین طور خام خام بفروشیم به این... نخیر! ما باید به کمک صنایع تبدیلی، جلو این خام فروشی ها را بگیریم و...» استاد چند دقیقه اضافه فرمودند و من محو نگاه ایشان بودم و مراتب عمیق تری از «ما هیچ، ما نگاه» برایم روشن می شد و بعد هم، هر کدام رفتیم سی خودمان!

گزارش تخلف

تمامی مطالب از سایت های مجاز فارسی و ایرانی تهیه و جمع آوری شده است، در صورت وجود هرگونه مشکل از طریق صفحه گزارش تخلف اطلاع دهید.

تبلیغات

جستجو های اخبار روز

جدیدترین اخبار

داغ ترین اخبار